|
|
|
|
|
تولد بانوي دو عالم ، ياس خوشبوي خلقت ، دردانه محمد خاتم (ص) ، عشق علي (ع) و روز زن بر تمامي زنان پاك سرشت و مادران مهربان مبارك ! مادرم ! و تو اي ياسترين ياس دلم ، عشقم روزتان مبارك !
حديث تنهائي (28) سلام ! اي از دست تو فرياد ( ياس ) زيبا چه كني ؟ شهرتان آمده برف ، يا كه سرد است فقط ؟! .............................. در دل ( آمد چه عجب يادت اي رفته سفر ، عاشقي چشم به راه منتظر نامه تو است ! ) ، دارم اميد نباد ابر غمي ! رخت صحت به تنت چشم نمدار دل آتش زن تو افق روشن شوق راستي ! اين روز سرور - روز ميلاد رضا (ع) - همه تقديم تو باد ! هر چه خواهي ز خدا ، بدهد بي كم و كاست ! .............................. گل زيباي بهار ( ياس ) خوشبوي نجيب ! بي تو اينجا دل من غرق غم ( سهراب ) است آسمان دل ( ديگر شده ام بخدا ! خسته ز اين دوري تلخ ) پهنه جاويد غمت ديگر حتي ز غمم سوز آواز ( علي ) ، غزل ( حافظ شيراز ) ، و دگرهاي دگر نيز نكاهد ... چه كنم ؟! .............................. چشم پر گرد ( چرا انتهائي نبود جاده دوري ورا ؟! ) ، خشك و بي نم شده از انتظار قاب خاكستري طرح دري بسته ( ياءس ) آويخته بر سينه ديوار ( دگر خسته شدم از نگهت بخدا ! ديوانه بوي رفت و ديگر نكند ياد تو ، بر خيز ز جا ! ) .............................. اما ، بخدا ! دل ( باور نكنم برده از ياد مرا ! ) ندهد گوش به اندرز كسي ياوه بافي شده سرگرميشان تو كجا ، ظلم كجا ؟! بي وفائي ؟! تو نداني چه بود تو كجا ، بردن از ياد مرا ! خنده دار است بخدا ! من كه باور نكنم .............................. تو براي من محزون پريش ، هماني كه آن روز نخست ... راستي ! اي بانوي عشق يادت مي آيد آن روز ؟ در موسم بهاران آتش زدي به جانم يك شاخه گل سرخ كاشتي ميان قلبم ... يادش بخير همان روز به بخت و روزگارم ، خنديدم و خنديدم ! آخر گل بهارم من بيزار از عشق بي آنكه خود بدانم در بند نوجواني - بي ادعا و زيبا - ناگه فتاده بودم ! .............................. ... بگذريم ! زيباترين گل ( ياس ) فردا ، غريبه ام من غمگين ترين زميني گر چه ميان جمعي ، كه تبريكم بگويند ، روز تولدم را بايد ز روي اجبار بر روي بوم لبها طرحي كشم ز خنده اما ، قشنگ مانا چون تو نه اي كنارم شوقي به دل ندارم بي تو نباد شادي بساط خنده چيده فردا كه چشم ( يعني يادش فتد كه ( اميد ) در انتظار ( پريا ) است ؟! ) ، دوخته شود به تلفن چون نشنوم صدايت روز عزا و اشك است ! .............................. ( ياس ) نجيب و دل رحم يادي نما ز ( اميد ) در روز چشم به راهي ... تا آن دم طلايي در انتظار نشينم تا بشنوم صدايت !
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:1 توسط اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
(از سروده هاي پيشينم مي باشد ....) حديث تنهائي (27) سلام !
نماز و روزه ات مقبول درگاه مبارك بادت اين عيد الهي .............................. دلت پاك و تنت عطر صفا دارد گل ( ياسم ) ، هميشه اين چنين باشي - كه همواره چنيني و نيازي چو ما خط خوردگان نيستت به كوشش به ماه روزه يا هر ماه ديگر – .............................. گل ( ياسم ) ، قشنگم ! خدا داند چو مي بينم به هر جا كه خندانند و شاداب دگرهاي به هم انديش بي پروا ، حسودي مي كنم با حسرت و آه ! مگر از اين جهان بي سر و ته چه كم مي آيد آخر ، اگر چند لحظه اي كوتاه و چون هيچ كنار همدگر باشيم در اين روز ؟! .............................. شهاب ماندگار پهنه دل ! دل و ذهنم پر از ياد تو بادا به ياد لحظه اي افتاده ام كه پريشان عيد پارسال ، سر كوه بلند شك و ترديد تو گشتي خسته از همراهي من و رفتم بر خلاف ميل و خواسته - تركت بهر يك لحظه چه سخت است - فرا سوي دل بشكسته خود تو ماندي منتظر تا كه بيايم ! نمي دانم كه چون برگشتم و باز نگاه ملتمس بر روي ردّت گرفتم تا بيايي ، چرا قلبم فرو ريخت ؟! - كنارت سايه اي ديدم غريبه ! - .............................. پس آن رفتم به سمتي سرش راهي دوگانه دوباره چشم ( مي گويي چه بايد كنم تا راه بازگشت بيابم از جدائي ؟! ) ، به چشم بي جوابت دوخته و چون نديدم آنچه مي جستم ز قلبت گزيدم راهي و با ياد خداوند به گنگ آباد احساس دل خود سفر كردم كه در دل به يك ديدار ديگر بود اميدم ! .............................. راه آنگونه سخت بود كه چند باري فرو افتادم از كوه ميان برف و سرما و يخ و سنگ ... ، خلاصه ! آنقدر رفتم كه آخر به سر آمد مرا رنج و ، ورا عمر به نا اميدي و ترس نگاه خسته ام را رو به هر سمت فكندم تا كه بينم روي ماهت ديدمت . آري ! تو آنجا - بر خلاف انتظارم - نشستي منتظر بر سنگي از صبر و بشكفته ميان برف و سرما گل لبخند سرخي بر لبانت ... نشستي تا بيايم ! شكفت در سينه ام باغي پر از گل كه ديدم همچنان عاشق تريني و پوچ است جمله پندار بد من ! .............................. تو ، آري ! ( ياس ) پاكم هميشه پاكي و معصوم و بي خش به تو تهمت زدن عين گناه است ! ............................. . دگر تنگ است مرا وقت بماند باقي حرف به اميد خداوند به گاه روشن وصل خدا بادت نگهدار !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:29 توسط اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
شهادت بانوي دو عالم ، شاه بيت خلقت ، اسوه عشق و پاكي ، ياس
معطر كبريايي بر تمامي پروانگان ولايت تسليت باد
حديث تنهائي (26) سلام ! اي در انديشه ( او برده از ياد مگر روز ميلاد مرا ؟! ) در دلم غصه ( كاش در چنين روز عزيز پيش او بودم و خود كادوي مانده به دست ، - دست ترس از ( نكند بد شود و حافظان همه عادات قديم از خشم ( چه پر رو شده ايد ! اين دگر رسم كجا است ؟! چه كس ديده و يا اين شنيده است كه به يك ، دختر بيگانه دهد هديه ، غريبه پسري ؟! ))) – به دستان ( ندارم بخدا ! انتظاري ز تو هيچ بهر من ، اينكه تو در ياد مني بهترين هديه بود ! ) دهم و خيس كنم ، چشم ( جانم همه قرباني تو ! ) مي شكافد قفس سينه ( آه ! آرزوئي است غريب دورتر از دسترس تو ! ) .............................. ( ياس ! ) خوشبوي بهار در چنين روز قشنگ كه جز افسوس نباد چاره كار و سكوتي سنگين گوش احساس مرا كر كند و گمانم همه اين بين اين روز بزرگ و سيصد و شصت و چهار روز دگر هسيت تفاوت ، كه توئي مالك بي چون و چراش ! چون ندارم به تو ره از سر ناچاري ، مي روم گوشه غم مي نشينم تنها مي نويسم ، خالي از ترس ( مبادا كه برند آگهي بر كارم ؟! ) ، خاطراتي همه درد ! تا چو بازآيي و خواني به شبي دفتر عشق مرا داني اي ( برده ز ياد روز ميلاد مرا همچو هر چيز دگر ؟! ) تهمتي بيش نباد كه تو را در يادم نام تو بهترين واژه من بهترين واژه تكراري من - آن يگانه ، كه مرا به هر تكرار با ارزش خود تشنه كند بر تكرار ! – بهترين عادتم بوده و هست ! .............................. پس گل ( ياس ) قشنگ ! از همين راه كه دور است ز تو مي فرستم ، گل تبريك ( سلام ! ) مي دهم كادوي احساس ( تو را خواهم و دوست ترين مي دارم ! ) باشد كه مگر در چنين روز بزرگي ، روزي در كنارت باشم و هديه كنم گل سرخ دل خود !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:43 توسط اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
شهادت بانوي دو عالم ، شاه بيت خلقت ، اسوه عشق و پاكي ، ياس
معطر كبريايي بر تمامي پروانگان ولايت تسليت باد
حديث تنهائي (25) سلام ! اي بهترين ( ياس ) گلستان دلم چرا ياد من ( هر لحظه در ياد تواءم ) براي لحظه اي كوتاه و ناچيز نيفتي و خبر هيچم نگيري ؟! و مي دانم جوابت غير اين نيست ( خودت چه ؟! ياد ما آيا مي افتي ؟! ) زني تهمت ، ( و يا آنقدر شلوغ است سر پر كار ( من وقتي ندارم ! ) كه بردي يادم از ياد ؟! ) خدا داند كه هر جاي ( چه مي شد پيش من بود ؟! ) و هر گاه ( خدايا ! چون كند حال ؟! ) تو را در يادم و با آه ( افسوس ! كه ره دور و مرا دستان امكان چنان ديروز ( هيچ چاره ندارم ) بود كوتاه ، كشم دل را به آتش ! .............................. به آنكه صاحب اين روز زيبا است ميان ماه پر خيري كه ما را كند آماده بر ميهماني ( هو ! ) تو را در يادم اي ( ياس ! ) تو را مي خواهم اي خوب دلم تنگ است براي خنده هايت براي گفته هاي گاه و بيگاه تشرهاي فريباي پر از مهر | ||